
دعوتم کردی ولی من پشتِ در جامانده ام
تشنه لب بر ساحلِ مواجِ دریا مانده ام
می شنیدم عطرِ کویَت را ولی از پشتِ در
در هوا و حسرتت مجنون و شیدا مانده ام
گفتم امروزم گذشت از صبح می آیم ولی
رفت هر روزم و من بی تابِ فردا مانده ام
این چه وصلی بود بویت برد تاب از پیکرم
با خیالت غوطه ور در خواب و رویا مانده ام
من مَلَک بودم سرایت خانه ی امید بود
در سرای خاکیان ماتِ ثریا مانده ام
درد دارد دردِ من، از پای افکندم به خاک
عاشقم، مستم، اسیرم، زائرم، وامانده ام....
دعوتم کردی و من آخر تو را دیدم امیر
دیدم و در حیرت آن یک تماشا مانده ام..
................................................................................
آخر تو می سوزی مرا
بر صحن می دوزی مرا
آخر بیافروزی مرا
این شعله را پر نور کن...